تبليغاتX
شهدا شمع محفل بشریتند
برای شادی روح امام و شهدا صلوات

شلمچه خلاصه عشق است و قطعه اي از بهشت , شلمچه , آينه ايست كه تمام جبهه با خاكهاي سرخش در آن مي درخشد. و دريچه آسماني است كه از آن بوي رشادت و عطر دلنواز شهادت ميوزد. شلمچه تنديس زيباي عشق است كه در ميدان ايثار قد كشيده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوي بلندايثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحراي خشكي كه درياي مواج خون و اشكهاي عاشقانه در تربت پاكش دارد با قلب خونيني كه هنوز زيبا و دلنواز مي تپد و خون غيرت و مردانگي را در رگهاي اين ديار مي دواند و حديث بلند حيات با عزت را زمزمه مي كند. زمين خاكي شلمچه , زيباتر از آبي آسمان است چرا كه شلمچه قتلگاه مرغان عاشقي است كه براي وصال بي قرار بودند و از كوچه پس كوچه هاي منيت و ماديت رهيده و به شهر دلگشاي معنويت و شهادت دل بستند. آري ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است , ديوان عاشقي است , شعرهاي سرخ , با واژه هاي خون , به وزن عشق و قافيه هايي از جنس قلب پاره پاره عاشقي و در قالب غزل عشق و مثنوي بلند شهادت » , ديواني كه شكسته دلان عارف با قلم استخوان و مركب خون و با خط شكسته عروج نوشتند و اين صفحه طلايي تاريخ ايران اسلامي را با خون دل تهذيب شده شان تذهيب كردند. آري ! شلمچه كتاب است , خواندني ترين كتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره هاي سرخ . شلمچه بهار است لبريز از گلهاي محمدي , شلمچه درياست , مواج از موجهاي عاشقي . شلمچه بازار است , بازار عشقبازي و جانبازي , شلمچه تابلو است تابلوي حماسه و عرفان كه بر تارك تاريخ ايران اسلامي مي درخشد. جايگاه اهل زيارت است نه اهل زر , زيارتگاه دلدادگاني كه خود زائراني بودند كه در نيمه راه سفر عاشقي پرپر شدند و به مولاي عشق پيوستند و زيباترين حديث بندگي را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. يعقوبهاي بي قراري كه براي رسيدن به يوسف زيباي شهادت بي قراري مي كردند و زليخاي دنياي نتوانست آنها را مفتون خويش كند. آنان كه هنوز از دشمن نفس خويش رها نشده اند و دلشان در تصرف شيطان است چگونه مي توانند قدر مجاهداني را بدانند كه در كوله پشتي دلشان جز عشق و ايثار نبود. آنان بايد بدانند كه شلمچه و شهيدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشيد بي غروبند , چرا كه عاشورا و عاشورائيان آفتاب آسمان عشقند كه هيچ ابر آلوده و تاريك يزيدي نمي تواند جلوي تابش آنها را بگيرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 21:50  توسط مشتاق شهادت | 
با سلام خدمت همه ی کسانی که از ابتدای را اندازی این وبلاگ پشتم بودند و نظراتشون باعث دلگرمی من بوده

در طول این مدت خیلی از عزیزان چه در قسمت نظرات و چه در مسنجر سوالاتی مطرح کردند که لازم میدونم با اطلا عات اندکم کمی پاسخ گو باشم

۱.در مورد این پرسیده بودند مسئولیتمان نسبت به شهدا تا چه مقدار است در حد خودمان یا به اصلاح جا معه هم می انجامد؟پاسخ:امام خمینی ره می فرمایند ابتدا تزکیه سپس تعلیم یعنی به انگیزه ی این بنده ی حقیروقتی انسان به تزکیه و خود سازی نفس خویش بپردازه و به کمال بالای انسانیت برسه خودش راه رو پیدا می کنه و اونموقع نسبت به دیگران و جامعه مسئوله تا افق دور دست رو می بینه و به جایی می رسه که وصال محبوب رو با گوشت خونش احساس می کنه.

دعا کنیم به اون درجه برسیم.

۲.پرسیده بودند چگونه به شناخت شهدا برسیم؟پاسخ:اولین قدم شناخت خداست .اگر انسان به جایی برسه که محبوبشو درک کنه و به فکر وصال روز و شب و طی کنه اونموقع هست که در صدد شناخت اولیاءالله برمیاد.

باز هم دعا می کنیم

۳.پرسیده بودند آیا خود من به شناخت شهدا رسیدم یا نه؟و اگر رسیدم با چه روشی؟

پاسخ:باید خدمت این دوست عزیز عرض کنم که انسانی که به اونجا برسه قطعا کامله و هر انسانی به این درجه ی درک نمی رسه.

خدا باید بخواد که قطعا می خواد و گام بعدی با خودمونه .چگونست که ما نسبت به خانواده انقدر حساسیت داریم و در صورت بی احترامی با ناموسمون بر خورد می کنیم.شهدا هم ناموس مملکتمونن .چرا پنبه کردیم تو گوشمون و چرا نمی خوایم به این باور برسیم که داره در حقشون اجحاف میشه.پس اگر نسبت به اونا بی احترامی شد که داره میشه وظیفه برخورده.(بی حجابی/فسادو.....)که باز جواب سوال اول

معذرت می خوام از این که وقتتونو گرفتم .چند تا سوال دیگه مونده که حتما جواب میدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 22:34  توسط مشتاق شهادت | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 15:9  توسط مشتاق شهادت | 

شهيد گمنام (به نقل از سبکبالان)

من كه تو را خوب مي‎شناسم، تو شايد براي آنها كه من‏باب ثواب به زيارت اهل قبور مي‎آيند گمنام باشي، همگي از كنارت بگذرند و بي‎توجه، چرا كه نامت را در خاك ننوشته‎اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس نداري هيچ فانونسي بر مزارت نورافشاني نمي‎كند، حتي سنگ قبرت تنهاست كه با آبي شستشو نگرديد!
ولي من تو را خوب مي‎شناسم، خيلي‎خيلي خوب تو براي من گمنام نيستي، نامت بسيجي است، شهرتت دريادل و پدرت حسيني‏.

من تو را بارها و بارها در هفت تپه ديده بودم، آنگاه كه در صبح‎گاه‏ها با گروهانتان مي‏دويدي، تيربار بر دوشت سنگيني مي‎كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمي‎رفت.

آن گاه كه براي نماز وارد حسينية گردان مي‎شدي آرام و آهسته گوشه‏اي مي‎رفتي، قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت درمي‎آوردي و شروع به قرائت مي‎كردي، خدا كه با تو حرف مي‎زد برمي‏خاستي و به نماز مي‎ايستادي تا تو نيز با او راز بگويي. از دور حركات لبت را مي‎ديدم و اشك‏هاي متصل چشمت را كه بي‎امانت كرده‏بود، براي اينكه كسي متوجه حالت نگردد پي‏درپي با گوشة چفيه‎ات گونه‎هايت را خشك مي‎كردي.

آنگاه كه نيمه ‎شب‏ها پهلو از بستر مي‎كندي، فانوس آويخته از ميلة چادر را برمي‎داشتي و بيرون مي‎زدي، پوتين‎هايت را كه هميشه در جاي مخصوص قرارشان مي‎دادي، بي‎ سر و صدا مي‎پوشيدي من ديگر تو را نمي‎ديدم و فقط وقتي براي نماز صبح به حسينيه مي‎آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتي سلامت مي‎دادم به رويم مي‎خنديدي بگونه‎اي كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش ميگريستي.

آنگاه كه با رفقايت به مرخصي شهري ميرفتي و وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودي در كنار جاده خاكي منتظر تويوتا، ...

آنگاه كه كمربندي از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‎ها نبودي، در دل شياري تنها در خودت سي كردي تو بودي و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مي‎گفت و تو مي‎نوشتي، وصيتنامه آري وآنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو يا صلوه ظهرمهران خمپاره‎اي در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود درست مثل پروانه‎اي شعله‎ور از عشق شمع ساكت و آرام بر زمين افتادي و شدي شهيدگمنام.

پس تو گمنام نيستي. تو گمنام نديده‎اي بيا تا نشانت دهم، موجوداتي در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببري ديگر كسي آنها را نميشناسد...

مردانگي و شرف ديانت و ايثار، غيرت حسيني و زينب، امام و شهادت در دايرة محدود ايده آل هاشان محلي از اعراب ندارد، تمام عشقشان اين است كه ... اگر چه بقيمت شرف خود، ... و همين، زندگي براي آنها همين است بخدا قسم همين است به همين پوچي.

آري تو گمنام نيستي.

همه كودكان مظلوم فلسطيني تو را مي‎شناسند، همه گرسنگان محروم آفريقا تو را مي‎شناسند، همه مسلمانانِ در بند مصر تو را مي‎شناسند، همه گلو‎هاي بريده خيابانهاي كشمير تو را مي‎شناسند، همه ناله‎هاي پيچيده درسياهچالهاي بغداد و موصل تورا مي‎شناسند، همه درياها واقيانوسهاي زلال تورا مي‎شناسند، همه گلهاي بهاري شبنم گرفته از سحر تورا مي‎شناسند همه بغضهاي تركيده ازداغ، همة فريادهاي درهم پيچيده در حلقومها

و مادرت نيز، تاكنون نديده‎اي هر شب جمعه كه به گلزار شهدا مي‎آيد يكراست قصد كوي شهيدان گمنام مي‎نمايد، بر سر هر قبري كه نام و نشاني ندارد مي‎نشيند و فاتحه‎اي مي‎خواند اما اگر دقت كرده باشي به اينجا كه مي‎رسد بي‎اختيار اشك از چشمانش جاري مي شود، آري او اينجا احساس ديگري دارد. بوي خون شيربچه اش را اينجا به خوبي استشمام مي كند، اما خوش به حالت مه از ميان اين همه نام، نام گمنامي را انتخاب كردي.

ولي بدان اي دريادل كه اگر گمنامي اين است بايد بداني كه از اين گمنام‏تر هم دراين عالم بوده، مي‎پرسي چه كسي؟ از خودش بپرس او اكنون در بهشت با شماست به او بگو كه وقتي خواهرش بر جناز‎ه‎اش حاضر شد چه گفت؟
أأنت أخي؟ أأنت بن والدي! يا حسين

شادی روح شهدا صلوات


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 8:18  توسط مشتاق شهادت | 

نامه‌اي براي تو براي تو اي شهيد
بارها و بارها علت شهادتت را پرسيدم و جوابهاي مختلف شنيدم بارها و بارها از عروج تو پرسيدم ولي بيشتر افراد چيزي نمي‌دانستند، بارها و بارهاست به بهشت زهرايت آمدم ولي متوجه حضور باصفايت نشدم بارها از خودم پرسيدم چرا و چگونه است اين رفتن و اين پر کشيدن که چگونه است اين سلوک آسماني که در زمين کمتر کسي از آن خبر دارد که چرا بهشت‌زهرا اينقدر بار سنگيني است ولي در نهايت انسان در آن سبکبار است... دوست دارم باري ديگر با اعماق وجودم السلام عليک يا ابا عبدالله بگويم و جواب سلامم را بشنوم.
دوست دارم دنيا را آنچنان ببينم که در نظر يک مورچه است، و حوادث دنيا برايم آنچنان کوچک باشد...
دوست دارم عهد ديرينه‌اي با آقايم و مولايم ببندم و آن را در سراسر زندگيم جاري کنم، و آن عهد و امانت را نشکنم...
دوست دارم توجهم به خدا بي‌ريا باشد، و فقط براي او او را دوست داشته باشم و اين مهمترين چيزي است که مي‌خواهم، زيرا اگر رابطه‌ام با خدا درست شود و باشد ساير مسايلم نيز به رأي او حل خواهد شد و بزرگترين آرزويم اين است:(اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا)...
اي شهيد، نجوايي بود با تو و با روح پاک تو، من برايت قبلاً هم نامه‌اي نوشتم و آن را به نشاني زهرا (س) در اروند فرستادم، اي شهيد براي ما دعا کنيد که ادعاي آماده‌سازي زمينه ظهور مولا را عملي سازيم. برايمان خيلي دعا کنيد، دعا کنيد آنقدر پرورش يابيم که لااقل 313 يار مولا (ع) کامل شوند و دنياي سراپا مشتاق ظهور منور شود. زمين و آسمان و همه و همه منتظر اويند، اما من نيستم دعا کنيد ما از منتظران واقعي مولا باشيم همين و بس.
سرمايه محبت زهراست دين من
من دين خود را به دو دنيا نمي‌دهم
السلام عليک يا ايتهاالصديقة الطاهره، يا فاطمة الزهرا (س)

خدايا! راست فرمودي که شهدا زنده هستند و هرگز مپنداريد که آنها مرده‌اند....
حقير از وقتي که شهدا را شناختم و با کلمه شهيد آشنا شدم ولي شناختي سطحي از سال ۸۲ که در واقع خود شما مي‌دانيد که قبلش چه بودم و که بودم که اگر لطف شما نبود معلوم نبود که الان چه بودم و که بودم و خلاصه آشنايي با شهدا را بهم عطا فرمودي و از وقتي که با آنها آشنا شدم اينها شدند واسطه شما، واسطه‌اي براي وصل به خودت و رسيدن به خودت حرف زدن با آنها را بهم ياد دادي، ديگر با آنها مشورت مي‌کنم با آنها راه مي‌روم به يادشان مي‌خوابم از آنها کمک مي‌خواهم با آنها درد و دل مي‌کنم.....اين بنده‌اي که نه مي‌دانست شهيد کيست؟ شهادت چيست؟ اما حالا عاشق شهيد و شهادت شده و مدام دنبال رسيدن به اين فيض عظيم است، و در تلاش است که روحيه شهادت‌طلبي را در وجودش پايه‌گذاري کند، که تا آخرين نفسش به عشق شهادت جان را تسليم کند که اولين نعمتي هم که عطا نمودي براي اين امر ورود به بسيج بود، و شناختن بسيج و بسيجي که کلي مرا پخته کرد و با تمام مشکلاتي هم که در بسيج هست مرا محکمتر کردي که بسيجي بمانم و سعي کنم بسيجي واقعي شوم تا مشکلي نباشد و بقيه را هم بسيجي واقعي کنم.... انشا‌ءالله
اما اي شهيد که خود را رهبر کرده‌اي و ردپايت را بر جاي گذاشته‌اي و مدام براي ما جانفشاني مي کني هنوز خودت را سپر بلاهاي ما مي‌کني، هنوز زنده‌اي دستهاي ما را گرفته‌اي تا گم نشويم و به بيراهه نرويم، از چي بنويسم از چي بگويم از کدام دردهايم بگويم، دردي بالاتر از اينکه ما مرده‌ايم و شما زنده پس ما کي زنده مي‌شويم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 16:10  توسط مشتاق شهادت | 

شعر مرحوم آقاسی براي شهدا :: دلم تنــگ شهيـدان اسـت امشب ***** كه همرنگ شهيدان است امشب من از خـون شهيـــدان شـرم دارم ***** كه خلقي را به خود سرگـرم دارم زمن پـرسيــد، فــرزنـد شهيـــــــدي ***** كــه بــابــاي شهيــدم را نـديــدي به من مي‌گفت مادر او جوان بود ***** دليــر و جنگجـــوي و پـرتـوان بـــود نمي‌دانم چه سودايي به سر داشت ***** به دوشش كوله‌باري از سفر داشت قــدم در كـوچـه‌بـاغ عشق مي‌زد ***** به جان خويش داغ عشق مي‌زد چه عشقي؟عشق مولايش خميني ***** كـــه بـوسـد تـربـت سبــز حسيني بــه اميـدي كـه از آن گِـل كــام گيرد ***** بگـريـــد تــا دلـش آرام گيـرد روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 22:15  توسط مشتاق شهادت | 
شرمنده ی همه هستم از این که این عکس رو گذاشتم

ولی اینقدر از دیدن این عکس نا آروم شدم و اشک تو چشام جمع شد که خواستم شما ها هم ببینید ولحظه ای به خودتون بیاید و بفهمید چه انسانهای بزرگی برای به دست آوردن این انقلاب زحمت کشیدن و این گونه جون دادند(بی سر)

بیاین به خودمون بیایم .نذاریم زحمت شهدا رو افراد از خدا بی خبر به تاراج ببرن

خواهش می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 11:40  توسط مشتاق شهادت | 

 

 "... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است.  زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است.

براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 21:29  توسط مشتاق شهادت | 

 

  ارزش شهادت

((از شهادت باكي نيست شهادت ارثي است كه از اوليا ما به ما مي رسد.))

***

((شهادت فخر اوليا بوده است و فخر ما.))

***

شهادت عزت ابدي است، حيات ابدي است. آنها از شهادت بترسند و از مردن بترسند كه مردن را تمام مي دانند و انسان را فاني.))

***

شهادت هديه اي است از جانب خداي تبارك و تعالي براي آن كساني كه لايق هستند و دنبال هر شهادتي بايد تصميم ها قوي تر بشود.

***

ملتي كه شهادت براي او سعادت است پيروز است.

***

آنكه شهادت را در آغوش، همچون عزيزي مي پذيرد، آن كوردلان نمي توانند مقابله كنند.

***

خط سرخ شهادت آل محمد و علي است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است.

***

همين شهادتها پيروزي را بيمه مي كند، همين شهادتهاست كه دشمن شما را رسوا   مي كند در دنيا.

***

شهادت در راه خدا چيزي نيست كه بتوان آن را با سنجش هاي بشري و انگيزه هاي مادي ارزيابي كرد.

***

خداوندا اين دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روي مشتاقان باز و ما را هم از وصول به آن محروم مكن.

***

عزيزان من! از فدائي دادن و نثار جان و مال در راه خدا و اسلام و ملت مسلمان نهراسيد كه اين شيوه پيغمبر عظيم الشان و اوصياء و اولياء آنان بوده و خون ما رنگين تر از خون شهداي كربلا نيست.

***

اين حس جلو آمدن براي اسلام و شهادت بود كه ما را به پيروزي رساند.

***

 

  شهيد

اميدوارم كه اين شهدا در نامه اي كه اسم شهداي بدر و كربلا نوشته مي شود اسم اينها نوشته شده باشد.

***

رحمت سرشار خداوند متعال بر شهداي فضيلت، شهدايي كه با نثار خون خود درخت با بركت اسلام را آبياري نمودند.

***

مگر شهادت هم نگراني دارد؟ ما دوستانمان كه شهيد شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا براي اينها دل تنگ باشيم؟

***

چه سعادتمند بودند اين شهيدان كه دين خود را به اسلام و ملت شريف ايران ادا نموده و به جايگاه مجاهدين و شهداي اسلام شتافتند.

***

خون سلحشوران كوخ نشين، كاخهاي ستم را درهم كوبيد.

***

خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند، خوشا به حال آنان كه در اين قافله نور، جان و سر باختند، خوشا به حال آنهايي كه اين گوهرها را در دامن خود پروراندند.

بدا به حال آنهايي كه از كنار اين معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي ساكت و بي تفاوت و يا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتنند

***

رحمت خداوند بر اين مجاهدين عظيم الشان كه شهادتشان پيروزي اسلام را بيمه  مي كند .

 

***

و من الله توفیق

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 11:59  توسط مشتاق شهادت | 
 

مومن در زمان نزديك ظهور

آنچه از روايات و آيات استفاده مي شود اينست كه مومن در تمام زمانها در اقليت بوده است كما اينكه قرآن مي فرمايد “اكثرهم لايؤمنون ـ اكثرهم لايشعرون “ اما در زمان نزديك ظهور مومن واقعي بسيار كم مي شود .
قال رسول الله (ص ) :
لا تذهب الدنيا حتي يذوب قلب المومن و لاتذهب الدنيا حتي يكون المومن لذل من شاﺓٍ [1]
دنيا به پايان نمي رسد مگر اينكه قلب مومن آب مي شود و مگر اينكه مومن در جامعه از گوسفند ذليل تر و خوارتر مي شود .
قال رسول الله(ص) :
يأتي علي الناس زمان يكون فهيم جيفﺓحمارٍاحب‘اليهم من مؤمن يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر
روزي مي آيد كه لاشه الاغ را ببينيد بر ايشان خيلي بهتر است از اينكه مومني آنها را امر به معروف و نهي از منكر كند .
قال العسگري (ع):
....المومن بينهم محقروالفاسق بينهم موقر  [2]
 مومن در آن زمان حقير و كوچك است ولي فاسق و گناهكار  در آن زمان داراي وقار و شخصيت و مقام است .
قال رسول الله (ص) :
يأتي علي الناس زمان الصابر علي دينه مثل القابض علي الجمرﺓبكفر [3]
روزي مي آيد كه ديندار بودن مانند آنست كه مقداري آتش در دست نگهداري
 قال رسول الله (ص)
و الذي  بعثني بالحق نبياُان الثابتين علي القول و كمال الدين به في زمان غيبﺔلاعز من الكبريت الاحمر
قسم بخداي كه به حق مرا پيامبر قرار داد ثابتين در دين در زمان غيبت عزيز تر از كبريت احمر هستند
[1] ـ مجمع البيان
[2] ـ حديقﺔ الشيعه
[3] ـ اثبات الهدي ج 3 ص 461

 

چون شب جمعه بود این مطلب رو ثبت کردم

و من الله توفیق

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 19:14  توسط مشتاق شهادت | 

از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان وتبلورخونشان به شما دوخته است بپاخيزيد واسلام وخود را در يابيد .

 محمد ابراهيم همت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 19:24  توسط مشتاق شهادت | 

بسم الله الرحمن الرحيم

نام بلند مهدي زين‌الدين درسال 1338 در انبوه زمينيان درخشيد و هستي آسماني‌اش در خاك تجلي يافت. او در خانواده‌اي مذهبي و متدين متولد شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگي تازه، مهدي اوقا ت فراغتش را در كتاب‌فروشي پدر مي‌گذراند. مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمنيه‌هايي كه داشت با مسائل مذهبي و سياسي آشنا شد. در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي به دليل نپذيرفتن شركت اجباري در حزب رستاخيز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغيير رشته و عليرغم تنگنا و فشار سياسي تحصيل را ادامه داد و رتبه چهارم را درميان پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز به دست آورد اما با تبعيد پدر به سقز از ادامه تحصيل منصرف شد و به شكل جدي‌تري فعاليت مبارزاتي را پي گرفت. پدر پس از زماني كوتاه به اقليد فارس تبعيد شد و دور از خانواده مدتي را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمي در سال 56 پدر مخفيانه به قم رفت و خانواده را نيز منتقل كرد. از آن پس مهدي به همراه پدر و جمعي ديگر در ساماندهي و پيشبردن انقلاب در شهر قم تلاشهاي بسياري كردند. با به ثمر رسيدن تلاشهاي جمعي و پيروزي انقلاب، مهدي ابتدا به جهاد سازندگي و سپس با تشكيل سپاه پا سداران به اين نهاد پيوست و پس از مدتي به عنوان مسؤول اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران قم فعاليت‌هاي خود را ادامه داد. اين مسؤليت مقارن با توطئه‌هاي پيچيده و پي‌در‌پي ضد انقلاب بود كه او با توانايي، خلاقيت و مديريت بالايي كه داشت به بهترين شكل ممكن آنها را از سر گذراند و اين مر حله بحراني فعاليت سياسي را طي كرد. هنوز نخستين شعله‌هاي جنگ تحميلي بر افروخته نشده بود كه آقا مهدي با طي دوره آموزش كوتاه مدت نظامي همراه با يك گروه صد نفره عازم جبهه‌هاي نبرد شد و نخستين تجربه رويارويي مستقيم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئوليت شناسايي يگانهاي رزمي، مسئوليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر، فرماندهي تيپ علي بن ابيطالب (ع)،‌ فرماندهي لشگر خط شكن علي بن ابيطالب (ع) و فرماندهي لشگر 17 علي بن ابيطالب (ع) را بر عهده گرفت. سردار سرلشگر مهدي زين‌الدين در آبان ماه سال 1363 در حالي كه به همراه برادرش مجيد (مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علي بن ابيطالب) براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير و پس از سالهاي طولاني انتظار، كليد باغ شهادت را يافت و مشتاقانه به سرزمين‌هاي ملكوتي آسمان هفتم بال گشود. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.

 

منبع:كتاب افلاكي خاكي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 11:17  توسط مشتاق شهادت | 
هنر آن است كه بميري قبل از آن كه بميرانندت و مبدا و منشا حيات آنانند كه چنين مرده اند .(شهیدآوینی)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 12:24  توسط مشتاق شهادت | 
احمد متوسليان در سال ۳۲ ، در جنوب تهران متولد شد. او طي سالهاي قبل از انقلاب به طور فعال در جريان مسائل انقلاب بودو در اوايل سال ۵۷ دستگير شد وبه زندان رفت.
پس از انقلاب ، در سال ۵۹ بعد از حمله عراق به خاك كشورمان، حاج احمد پاي ايستادن نداشت. تكاپو و تلاش در تمام مراحل زندگي او موج مي زد. در همان سالها بود كه به همراه دوست و يار دير آشنايش، محمد ابراهيم همت در سالروز مبعث محمدمصطفي (ص) تيپ ۲۷ محمدرسول الله را بنيان گذارد.
حاج احمد فرماندهي اين تيپ را در عملياتهاي فخر آفرين فتح المبين و بيت المقدس برعهده داشت ودرست در همان روزها بود كه گردانهاي سلمان و حمزه و حبيب و مالك برپا شدند و دو كوهه، دو كوهه شد.
بعداز آزادسازي شهر آسماني ، خرمشهر ، خورشيد جنوب هرگز به روي چهره مهربان و آفتاب سوخته حاج احمد نتابيد و از آن روزهاست كه دو كوهه و ما در انتظاريم. بهشت زهرا هنوز اشك هاي آن دو مرد را بر مزار شهيدانش به ياد دارد.
...
خورشيد غروب مي كند، سرخي آسمان بر روي مزار شهدا مي افتد، پرچم هاي آويخته بر مزارها با نوازش باد موج مي خورند. گويا همه شهدا، پرچم به دست آماده حركتند. صداي الله اكبر و موجي از لبخندشان در ميان بيرق هاي مواج به گوش مي رسد. گويي صداهاي در هم آميخته در برخورد با ساختمانها و درختان بهشت زهرا، دوباره ودوباره به گوش مي رسد.
همه ايستاده اند. صداي ناله زمين را مي توان زير گامهاي استوارشان شنيد. اما فرمانده كجاست؟ فرمانده سالهاست كه نيامده است و پرچم ها سالهاست كه در دستها مانده اند و صبورانه انتظار مي كشند. حاج احمد، بچه ها منتظرند تا بيايي.
پس از حمله اسرائيل به جنوب لبنان درسال ۶۱ ؛ احمد متوسليان براي ياري مردم مظلوم آن ديار به همراه هيأتي رسمي ، پا به خاك لبنان گذارد و با كمك نيروهاي مردمي ، به دفاع از داغداران لبناني پرداخت. چرا كه براي او تنها مبارزه با بي عدالتي ملاك بود. اينجا، يا هر كجاي دنيا.
چهارده تير ۶۱ ـ پست بازرسي شبه نظاميان فالانژ ، اتومبيل حامل حاج احمد و ديپلماتهاي ايراني را متوقف مي كند و به گروگان مي گيرد.
و حالا، سالهاست كه چهار بزرگ مرد در اسارت به سر مي برند.
سيد محسن موسوي ، كاظم اخوان ، تقي رستگار مقدم و... حاج احمدمتوسليان.
***
نمي دانم كي و چگونه ، اما هنوز اميدوارم كه روزي بيايند. چه سينه سوز است انتظار، چه طاقت گير و جانفرساست.
بيست سال پيش...
و ما اما، همچنان منتظريم. گوشه اي، صدايي ، نوايي حتي بويي از تو به مشاممان برسد. بر نبودنت تنها صبر مي كنيم و بس اميدواريم كه ؛ مهربانترينمان با صابرين است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:6  توسط مشتاق شهادت | 
وصيت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فاميل بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت

ماست،هميشه بياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد،‌پشتيبان و از ته قلب مقلد امام باشيد،‌اهميّت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد وفرزندان خود را نيز همانگونه تربيت كنيد تا سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح وارث حضرت ابولفضل براي اسلام ببار آيند. از همه كساني كه از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و اميد دارم خداوند مرا با گناهان بسيار بيامرزد.


خدايا مرا پاكيزه بپذير

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 11:49  توسط مشتاق شهادت | 

در محفل دوستان به جز یاد تو نیست

 آزاده نباشد آن که آزاد تو نیست

سلام بر روح بلندت که آسمانها در وسعتش گم می شد! سلام بر دستان نوازشگرت که شانه های بشریت را از زیر یوغ بندگی و بردگی بیرون کشید. از خدا بخواه که زلال معرفتی را که در دل کویری ما جاری نمودی، هرگز خشکی نبیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 0:16  توسط مشتاق شهادت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
برای شادی روح شهدا صلوات

پای پوش خود بودن و خودبینی را از پا در آور .

اینجاسرزمین مقدس آنان است که رو به بی سو دارند.

عقابانی که در میان عرش و فرش به جانب بی جانبی در پروازند

نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
شهریور 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
قاتینگا و پاتینگا
آسمانی دیگر
قافله1
مهدی فاطمه
شیعه
نجوا
میثاق با شهدا
چهل حدیث
دردو دل
هیئت چشم انتظاران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

.